اکنون حدود 1400 سال است که از ظهور اسلام میگذرد و در این مدّت مسیحیان عزیز، سالها و سالها عمرشان را برای ساختن شبهه، تهمت و توهین به اسلام، حرام کرده اند. جالب اینکه بیشتر این به اصطلاح نقدهایشان، فقط و فقط شامل دروغگویی و عوامفریبی است. برای مثال شبهه سازیهایشان پیرامون صفیه، مصداق بارز این موارد است. اینکه افرادی که در دروغپردازی پیرامون اسلام، گوی سبقت را از یکدیگر میربایند، نام اسلامشناس بر خود میگذارند، نشانگر سقوط فکری وحشتناکی است که این افراد دچارش میباشند.
نکتۀ جالب دیگر در مورد شبهه سازیهای مسیحیان و یهودیان علیه اسلام، این هست که شبهاتی که به اسلام وارد میکنند همگی پیش از اسلام به دین خودشان وارد است، مثلاً ایراد میگیرند که حضرت محمّد(ص) زنان زیادی داشته است! خب ما میدانیم که اگر تمام زنانی که در تاریخ برای ایشان ذکر شده است، را کنار هم بگذاریم حدود 25 زن میشوند، ولی در کتاب مقدّس، در اوّل پادشاهان، باب ۱۱، میخوانیم که حضرت سلیمان(ع) 1000 زن داشت که فقط هفتصد نفرشان متعه بودند!!(برای پاسخ به شبهات تعدّد زوجات پیامبر اسلام، اینجا کلیک کنید.) ایراد دیگری که میگیرند این است که اسلام را محکوم به خشونت میکنند!! این در حالی است که اسلام هرگز دستور به کشتار دسته جمعی و همچنین کشتار زنان و کودکان نداده است، ولی کتاب مقدّس خودشان چنین دستوری را بارها صادر کرده است.
در زیر یکی از شبهه سازیهای یکی از این مسیحیان ضداسلام را پیرامون پیامبر اسلام میخوانید. ایشان، وقتی به مناظره از سوی من دعوت میشوند، جواب رد میدهند و اینجا در پاسخ به کامنت دوستی که از ایشان دعوت کرده اند که وبلاگشان دیدن کنند، میفرمایند:
نویسنده: طه
یکشنبه 15 اسفند1389 ساعت: 14:6
با سلام و درود بسیار فراوان
نیمای عزیز از این همه وهم باطل به نوری که هرگز در خاموشی محو نمیشود سفر
کن . به میهمانی ما بیا که میز بان ما عجب میهمان نوازیست عجب!!!!!!!!!!!
فرمایش جناب مسیحی:
سلامتی خداوند بر شما باد طه جان
طاهای عزیز ، نور کِی تاریکی می گستراند؟ آن که جانی را که خدا به آدمی
ارزانی داشته ، به اسم خدا از آنها به تیغ می ستاند و شاعره زنی را به جرم
مبارزۀ فرهنگی ، شبانه فرمان می دهد تا مانند حرامیان به خانه اش بریزند
و پس*انش را بدرّند ، چگونه می تواند حامل نور باشد؟ !!!!!!!!!!!
نیما
ایشان ادعا دارند که پیامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمّد(ص) دستور داده است که زن شاعره ای را که با اسلام مبارزۀ فرهنگی میکرده است، شبانه بکشند! خب بنده پیش از اینکه توضیح بدهم موضوع از چه قرار است، توجّه شما را به آیاتی از کتاب مقدّس خودشان جلب میکنم:
پاسخ نقدی
به این آیات از کتاب مقدّس مسیحیان دقّت بفرمایید:
" یهُوَه صبایوت چنین میگوید: آنچه عمالیق به اسرائیل كرد، بخاطر داشته ام كه چگونه هنگامی كه از مصر برمیآمد، با او در راه مقاومت كرد. پس الان برو و عمالیق را شكست داده، جمیع مایملك ایشان را بالكل نابود ساز، و بر ایشان شفقت مفرما بلكه مرد و زن و طفل و شیرخواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ را بكش"(اول سموئیل15: 3و2)
"اما از شهرهای این امتهایی كه یهُوَه، خدایت، تو را به ملكیت میدهد، هیچ ذینفس را زنده مگذار. بلكه ایشان را، یعنی حتیان و اموریان و كنعانیان و فَرِزّیان و حِوّیان و یبوسیان را، چنانكه یهُوَه، خدایت، تو را امر فرموده است، بالكل هلاك ساز."(تثنیه20: 17-16)
خب حالا اگر بنده بخواهم با ادبیات خود ایشان سخن بگویم، عرض میکنم: «آیا برای خدایی که روزی به پیامبرش دستور میدهد که برود و مثل اقوام بربر بر سر مردمان شهرها فرود بیاید و هزاران مرد و زن و کودک و نوزاد و حتی حیوانات را بکشد، استبعادی دارد که به پیامبر دیگر خودش دستور بدهد که فقط یک زن را بکشد؟»
اگر شما شکّی در پیامبر بودن حضرت محمّد(ص) دارید، میتوانیم پیرامون آن بحث کنیم ولی وقتی پیامبری یک پیامبر، پذیرفته شد، اقلاً از دیدگاه کتاب مقدّس شما، ممکن است هر دستوری از سوی خدا دریافت کند، از جمله اینکه مثل آیات ذکر شده در بالا، که مشتی نمونۀ خروارها دستور به کشتار و خونریزی در کتاب مقدّس است، خدا دستور بدهد که افرادی هر چند بیگناه کشته شوند.
برای من به راستی جای سؤال است: آن زن اقلاً به اعتراف خودتان یک مبارزۀ فرهنگی را با دین خدا کرده است، ولی میشود بفرمایید نوزادان عمالیق و حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان، چگونه با دین خدا مبارزه کرده بودند که دستور سر به نیست کردنشان را خدای شما که سراسر وجودش محبّت است، صادر نمود؟ حیوانات عمالیق به چه جرمی کشته شدند؟!
پس اگر یک مسیحی به کتاب مقدّسش ایمان داشته باشد، میداند که یک پیامبر ممکن است از طرف خدا مأمور به کشتار زنان و کودکان بیشمار بشود، پس اگر پیامبر دیگری دستور به کشتن فقط یک زن داد، جای اعتراضی نیست!
یک نکته که نباید از قلم بیفتد، این است که چنانکه در پایین خواهم گفت، جناب عمیر که برای کشتن زن مورد نظر به خانۀ او رفته بود، نوزاد آن زن را که روی سینۀ آن زن به خواب رفته بود، از روی سینۀ آن زن برداشت و سپس آن زن را کشت، ولی برعکس کار جناب عمیر را خدای کتاب مقدّس دستور میدهد و میگوید باید بخاطر جرم پدران و مادران، نوزادان نیز به تیغ دژخیم سپرده شوند و این است خدای محبّت!
چنین است که عیسی(ع)، طبق کتاب مقدّس خودشان میفرماید: «چرا پَرِکاهی را در چشم برادرت میبینی، امّا از چوبی که در چشم خود داری غافلی؟»(انجیل لوقا، باب 6، آیۀ 41)
پاسخ حلّی
حال بیایید بنگریم که دقیقاً ماجرا چه بوده است. بنده برای بررسی ماجرا به کهنترین اسناد موجود مراجعه میکنم: سیرۀ ابن هشام، المغازی و طبقات ابن سعد.
اسناد متفق القول هستند که این زن که عصماء بنت مروان نام داشت، نه به مبارزۀ فرهنگی که به هجو و بدگویی از اسلام، پیامبر و مسلمین میپرداخت.(سیرۀ ابن هشام، ص537؛ المغازی واقدی، ج1، ص124؛ طبقات ابن سعد، ج2، ص24) و در این زمان طبق نظر سیرۀ ابن هشام در همان آدرسی که در بالا ذکر شد، حضرت محمّد(ص) عمیر بن عدی را به سوی او فرستاد و او شبانه وارد خانه شد و او را کشت. گزارش المغازی و طبقات با گزارش ابن هشام متفاوت است و در همان آدرسی که در بالا عرض شد، عمیر بن عدی، خودسرانه شبانه به خانۀ آن زن رفت و نوزاد او را از روی سینه اش برداشت و شمشیر را در سینۀ آن زن فرو کرد که از پشت او بیرون آمد. او سپس از پیامبر در مورد کارش پرسید که آیا گناه است؟ و پیامبر با عبارت کنایی «بخاطر او حتی دو بز هم با هم شاخ به شاخ نخواهند گذاشت»، نشان دادند که کار او صحیح بوده است. البته گزارش المغازی بر گزارش ابن هشام برتری دارد، زیرا اوّلاً از آن قدیمیتر است، ثانیاً تاریخ دقیق این حادثه را یعنی ماه پانزدهم بعد از هجرت، پنجم ماه رمضان، بیان میدارد و ثالثاً ابن هشام گزارشی بسیار کوتاه و بدون ذکر جزئیات دارد. پس باید داستان را اینگونه بدانیم که این زن لایق اعدام بوده است(علّتش در پایین توضیح داده خواهد شد) ولی پیامبر در مورد او سکوت فرمودند و دستور به قتلش ندادند، ولی وقتی عمیر خودش او را کشت، از آنجایی که مرگ لیاقت آن زن بوده است، فرمودند که او مرتکب گناهی نشده است. پس تا اینجا مشخّص شد که ادعای این دوست مسیحی در مورد اینکه پیامبر دستور داده پیروانش به خانۀ او بریزند، سندیت کافی و وجاهت ندارد.
البته اسناد سنّی به این مورد اشاره کرده اند و در اسناد شیعی من چنین چیزی ندیده ام، میدانیم که راویان کتابهای اهل سنّت از دیدگاه رجال شیعی چندان معتبر نیستند و باید به کل به وقوع این حادثه به دیدۀ شک نگریست. البته لازم به ذکر است که منتقدین اهل سنّت نیز این روایت را که در کتابهای مختلف آمده است، ضعیف و غیر قابل استناد دانسته اند و معتقدند راویانی که آنها را برای نویسندگان تواریخ نقل کرده اند، دروغگو هستند(شاید لازم به توضیح باشد که مورّخین وقتی داستانی را می نوشتند که از چه کسی نقل کرده اند و علمی به نام رجال وجود دارد که راستگو و قابل اعتماد بودن این راویان را برّرسی می کند.)
امّا با فرض صحّت داستان برویم سراغ دو سؤال که بدون شک پیش میاید: اوّل اینکه چرا آن زن باید اعدام میشد، و دوّم اینکه چرا عمیر شبانه و به قول این دوست مسیحی، مثل حرامیان به خانۀ آن زن رفت.
پاسخ سؤال اوّل این است که از دید اسلام، عقاید آزاد است و کسی را نمیشود به داشتن باوری واداشت، ولی اگر کسی بخواهد در جامعه ایجاد آشوب کند و با توهین و هجو مردم را بر دین بشوراند، خب برخورد با او اجباری خواهد شد. توضیح اینکه یکی از ترفندهایی شیطانی دشمنان دین خدا، همواره تحقیر و توهین به پیروان و مقدّسات دین خدا بوده است. این کار را تا تاریخ به یاد دارد، این افراد انجام داده اند، و امروز نیز نامسلمانان به صورت شبانه روزی علیه اسلام از این ترفند استفاده میکنند. خب این ترفند باعث دلسردی عدّه ای انسانهای ضعیف النفس از دین خدا میشود. از این بالاتر اینکه زن مورد نظر به هجو پیامبر پرداخته بود و هجو یعنی به تمسخر کشیدن دیگران، و خب این امر وقتی در مورد یک پیامبر رخ دهد و به مرحله ای برسد که توهین به هر یک از پیامبران یا معصومیت محسوب شود، با مجازات مرگ روبرو خواهد بود. علّت هم به قرار زیر است:
«هر چند انسان ها در اصل انسانیت باهم مساوی هستند، ولی در ارزش های معنوی باهم فرق می کنند. بین پیامبران و ائمه علیهم السلام با انسان های معمولی از جهت تقوی، و کسب کمالات معنوی فرق زیادی وجود دارد. از نظر اخلاص در عمل، و ترک گناه و تلاش و کوشش در انجام دستور خداوند به جایگاهی رسیده اند که به عنوان واسطه فیض الهی اند. با توجه به جایگاه ارزشی که ائمه معصومین دارند، اهانت به آن ها، اهانت به دین و خدا تلقی می گردد . این نوع اهانت سبب ارتداد و خارج شدن ازدین و بلكه موضع گیری و ستیزه در مقابل آن، می گردد. بلکه حکم آن شدیدتر و بدتر از ارتداد است، زیرا در ارتداد تنها خروج از دین است، ولی در این مورد هم خروج از دین و هم اهانت به دین حساب می شود؛ بنابراین در این جا تنها با توهین به یك شخص مواجه نیستیم، مگر این كه شخص تعمدی در این كار نداشته ، یا به ملزومات كار خود (كه موجب ارتداد می شود) توجه نداشته باشد.»
البته فلسفۀ دقیق این حکم را خود خداوند میداند که آنرا صادر فرموده است و ما نمیتوانیم در حد خدا مسائل را درک کنیم، ولی تا جایی که به حضرت محمّد(ص) مربوط میشود، ایشان اگر هم به کشته شدن آن زن رضایت دادند و عمیر را مجازات نکردند، نه بخاطر کینه و انتقام شخصی بلکه بخاطر اجرای دستور خدا بوده است، چنانکه خودشان دستور به قتل آن زن ندادند.
در پاسخ به پرسش دوّم، باید عرض کنیم که وقتی کسی حکمش اعدام بود و به میان قبیله و طایفۀ خود میرفت و در پناه آنان خودش را پنهان میکرد، باید با او چه میکردند؟ آیا باید جنگی به راه میفتاد برای اعدام فقط یک نفر؟ خب منطقی تر این بود که مخفیانه وارد قلمروی آنان شوند و فرد مورد نظر را اعدام کنند. البته این کار با ترور فرق دارد، زیرا ترور مبنای شرعی و قانونی ندارد و به معنای کشتن افراد با غافلگیری است، و نه کشتن افرادی که به دستور خدا محکوم به مرگ هستند و فرار کرده اند.
دفاعیات جناب مسیحی!
جناب مسیحی شبهه ساز، گویا به سفارش دوستانشان تصمیم به واکنش علیه ما گرفته اند و پاسخی کوبنده، دندان شکن و خردکننده داده اند که «بیا و ببین»!!! ایشان خطاب به آن دوست محترمشان و در اصل برای دهن کجی به من فرموده اند: «اگر در نوشته های افلیجشان، یک انگشت سالم و متحرک از معنا می یافتم، خودم حبّذاگویان و پای کوبان به استقبالشان می شتافتم.»! بنده که از دیدن این همه غرور و نخوت در این فرد زیاد تعجّب نمی کنم، و در مقابل بسیار متواضعانه از ایشان خواهش کرده ام که اگر راست میگویند پوچ بودن پاسخ ما و جنایتکار بودن پیامبرمان را در یک مناظره با شرایط مساوی، به ما ثابت بفرمایند. البته بنده به سخنان ایشان در پست اخیرشان، در همینجا جواب میدهم تا به پای کوبی ایشان افزوده شود، ایشان در بیشتر بحث خود همان اسناد تاریخی را برای وقوع این سریه نقل کرده اند که خب ما هم اساس مقاله امان بر وقوع آن قرار دارد و این بخش سخنانشان هیچ پاسخی به مقالۀ بنده نیست. اما سایر سخنان ایشان:
فرموده اند: «آن فقرات که در عهد عتیق بوده است و حتی اطفال را از دم تیغ گذراندند، چند تفاوت با کار این شخص دارد: آنها جنگ بوده اند، این ترور بوده است...»!!
در پاسخشان عرض میکنم: عجب تفاوت شگفتی!! ما را باشید که فکر کردیم شما خودتان فهمیده اید چه نوشته اید، شما ایراد به قتل یک زن گرفته بودید، و نه به ترور، ولی خب ما هم علت قتل را و هم علت اجرای به قول شما ترور را در بالا پاسخ داده بودیم. امّا تفاوت بدون شک دارد: فقرات عهد عتیق بسیار خشونت بارتر هستند و از جنایاتی بسیار خونین سخن میگویند. آیا درک این سخن من اینقدر دشوار بود: چرا وقتی به قول شما یک مخالف که مبارزه میکند، به دستور پیامبر ما ترور میشود، شما ایراد میگیرید ولی وقتی به دستور پیامبر خودتان که او نیز مثل پیامبر ما از خدا دستور گرفته است، زنان و کودکان و نوزادان از دم تیغ میگذرند، ایراد نمیگیرد؟ البته من هم نگفته ام که اینها مثل همند که البته آنچه در عهد عتیق شما آمده است، ددمنشی و جنایتکارگی را به پیامبران خدا نسبت میدهد، ولی آنچه در تاریخ در مورد اسماء آمده فقط در بدترین شرایط ممکن یک حذف مخالف ساده است که خب البته تاریخ کلیسا از این گل ما، در گلستانش کم ندارد!
در ادامه فرموده اند: «...آنها در همان عهد عتیق مدفون شدند، یعنی تشریعی نشدند، و لذاست که در عهد عتیق هم موردی بودند و در عهد جدید نیز بساط آن جنگها را عیسی برچید، اما نزد شما این کارها تشریعی شده است، آن هم تا قیام قیامت که آقایتان بیاید»
بنده در پاسخ عرض میکنم: اولاً اینکه این کار برای ما تشریع شده است، صدالبته از خیالات شماست، البته به شما حق میدهم زیرا اگر بر اساس خیالاتتان نمیخواستید با اسلام مقابله کنید، چهرۀ حقیقی اسلام ایرادی برای دشمنی نداشت. ثانیاً اگر در عهد عتیق موردی بوده است، در تاریخ اسلام هم موردی بوده است، ضمن اینکه ببینید این مورد کجا و آن مورد کجا، مورد ما کشتن یک مخالف توهینگر است و مورد شما کشتن بیگناهانی که هنوز شیر میخورند و زبان بستگانی که به جرم صاحبانشان به خاک و خون کشیده میشوند. ثالثاً اینکه عیسی بساط این کار را برچید، چه چیز از جنایت پیشین کم میکند؟ از دید شما، او خود یهوه است، خب پس این خود اوست که دستور به این جنایات میدهد. رابعاً او بساط جنگ را برنچید، رفتار او مثل موسی در مصر و محمد در مکه بود، امکانات جنگ نبود که بجنگد. خامساً کاش برای نقد ما کمی سواد داشته باشید، که بدانید ما مثل شما نیستیم و آمدن آقایمان را موکول به قیامت نمیکنیم. بد نیست کمی مطالعه کنید!
در ادامه فرموده اند: «یعنی آن کارها در زمانی روی داد که مردمان خوی وحشی گری داشتند، و فرامین عهد عتیق در چارچوب جوامع بدوی و خونریز حدود ۳۵۰۰ سال قبل بوده است.»
در پاسخ عرض میکنیم: اوّلاً چه خدای جالبی است خدای شما، که احکامش را با خوی مردم تطبیق میدهد، ای کاش این عادت را در زمان نوح پیدا کرده بود تا وقتی مردم به گناه خو گرفتند، آنقدر دلگیر نشود و از خلقت پیشمان نگردد(پیدایش۶: ۶-۵) ثانیاً اگر عمالیق و حتیان و اموریان و فزیان طبق ادعای نیازمند به سند شما، بدوی بودند، خب اعراب هم بدوی بودند، پس دیگر مشکل چیست؟ ثالثاً آیا نوزدان شیرخوار و چهارپایان نگونبخت نیز به خوی مردم زمان خود بودند؟
در ادامه فرموده اند: «آن کاری که در عهد عتیق، در جنگها روی داده است، با افتخار در همان کتاب مقدس مذکور شده است، یعنی چیزی را سانسور و مخفی نکرده اند. اما این فقرۀ عصماء آن قدر شرم آور بوده است که با تمامی خاک مالی ها نمی شود پنهانش کرد.»
در پاسخ عرض میکنیم: به این سخن شما فقط میشود خندید، چراکه فقرۀ عصماء نیز با کمال افتخار و بدون هیچ شرمی در تورایخ آمده است چنانکه ما هم بدون هیچ شرمی آنرا در وبلاگ ذکر و از آن دفاع هم کردیم، ولی شما که قتل یک زن مخالف را شرم آور میدانید، کاش بویی از انصاف برده بودید، تا از قتل هزاران زن و کودک و نوزاد و حیوانات خانگی شرم کنید.
سایر سخنان ایشان هم زیاد مهم نیستند، بحث مخالفکشی را مطرح فرموده اند که پاسخ داده بودیم، سعی کرده اند قتلهای زنجیره ای را الهام گرفته از این ماجرا بدانند که خب هر عاقلی میفهمد که قیاسشان مع الفارغ است و نیز سعی کرده اند از حرمت زن در بین اعراب آن زمان(!) سخن بگویند که خب این حرفشان بسیار بی معنی و غیرمرتبط و تنها تلاش برای تأثیر بر احساسات همفکرانشان است.
لازم به ذکر است که ایشان در نهایت نیز حاضر به مناظره با من نشدند و از من خواستند که در وبلاگ خودشان پاسخشان را بدهم و حاضر هم نشدند که در اینجا با من بحث کنند. به نظر من همینکه ایشان مناظره را رد کردند، برای درک اینکه حق با کیست کافی است، ولی از شما خواهش میکنم مطلبم را با دقّت هر چه تمامتر بخوانید و اگر نقصی در پاسخ یافتید، من را در بهبود پاسخ یاری فرمایید.
سخن پایانی
چنین است وضع دوستان مسیحی که برای کسانی که مجازاتشان مرگ است، سوگواری میکنند ولی برای کودکان و نوزادانی که به دستور کتاب مقدّس خودشان کشتار شدند، سوگواری نمیکنند و مرثیه به راه نمیاندازند. اینها خود را مسیحی میدانند، ولی مصداق بارز این سخن کتاب مقدّس خودشان هستند که «...چشم دارید اما نمی بینید و گوش دارید اما نمی شنوید...»(ارمیا21:5)
این است که راه این افراد غیر قابل دفاع و اندیشۀ آنها غیر قابل توجیه است، برای همین هم هست که وقتی به مناظره دعوتشان میکنیم، حاضر به مناظره با ما نمیشوند!